خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
اورانوساورانوس33 سالگیت مبارک
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

🌠سیاره

کارهای باقیمانده ما...

امشب اگر بابام راضی بشه قراره بريم واسه خرید فرش یا موکت واسه اتاقمون البته انتخاب رنگش خيييلي سخته آخه نمی دونیم باید با چه جزئی از اتاق هماهنگ بشه . بعلاوه گلدوناي گل طبیعی هم باید عوض بشه رومیزی دست سازم دوخته بشه و کلی کار نکرده دیگه که باید جمع بشه هرچه زودتر...
13 اسفند 1394

پایان نصب

امروز نصب کاغذها به پایان رسید همچنان در حال درست کردن کاردستی و لوازم دکوری ام واسه خونه و اتاقمون . دیشب رفتیم آب برداشتیم .  
12 اسفند 1394

پایان

بالاخره به پایان رسید تموم استرس ها و سختی ها و دلهره ها ... ساز شناسی دومی که رفتم با کلی سختی و ناراحتی ،ولی همش خاطره خواهد شد ... یاد این روزا رو یه روزی خواهم کرد که خیلی از امروز گذشته و من خیلی بزرگ شدم 
11 اسفند 1394

بارونه بارونه

امروز مشهد بارونی بود و هنوزم هست ،انگار الان تو شماليم ،همه جا نمناکه و بوی بارون دیوونه کنندست ...  بالاخره کاردستی ها به پایان رسید و نصبشون کردیم ،نتیجه زحماتمون بد نشد و دوست داشتنيه... در ادامه مطلب ببینید ...      ...
10 اسفند 1394

کار دست ما

داریم با خواهرم کاردستی درست میکنیم واسه اتاق ،این کار به من انرژی میده و اعصابم آروم میکنه همچنین پر از خاطره های خوبه ..
10 اسفند 1394

بدون عنوان

حال و روز بهاری پیدا کرده روزام،هوا ی بهاری رو میشه همه جا حس کرد،امروز سبزه عید بنا نهادیم به رسم سال های پیشین که مامان گلم درست میکرده ،خونه همچنان بهم ريختست و کاغذ دیواری هنوز ناتمامه هم اتاق ما و هم پذیرایی .... امشب نصاب کاغذ قراره بیاد و نظر بده که چه موقع میتونیم کاغذ نصب کنیم ... کاش بگه فردا یا هرچه زودتر تا خونه مرتب بشه .
9 اسفند 1394

سازشناسی

امروز یه روز معمولی بود بدون فراز و نشیب البته خداروشکر .و اینکه فهمیدم ساز شناسی افتاده همین سه شنبه ساعت 6بعدازظهر که قراره 5بريم و تمرین کنیم یه کوارتت از باخ  ،این خبر بد نبود اما غیرمنتظره بود برام. امیدوارم همه چی خوب پیش بره .... ...
8 اسفند 1394

سرگذشت

امروز ساعت 8و 45 بیدار شدم درحالیکه اصلا حس خوبی نداشتم از دیروز ،ولی چه میشه کرد جز فراموشی گذشته . دیروز بعدازظهر بود که رفتیم بیرون ،اول قرار بود بريم واسه خرید ساعت واسه خونه بابام جلو یه بازار نگه داشت ،ما پیاده شدیم و خودش رفت ماشین پارک کنه ،از شانس بد من گوشی برنداشته بودم یعنی هیچ کدوم به جز بابام برنداشته بودیم ،بازار 2طبقه بود و ما اول رفتیم پایین و ... به هرحال بعد از یه مدت که بابام اومد ساعتی که انتخاب کرده بودیم نشونش دادييم و از اونجابيکه ایشون بشدت اقتصادی فکر میکنن و من و خواهرم کاملا برعکسيم قرار بر دور زدن بيشتر در بازار شد و چون من و خواهرم اصلا حال و حوصله این کار نداشتیم گفتیم بريم . بعد رفتیم حرم سلام دادیم که ی...
8 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد