امشب و دیشب
اول اینکه ناراحتم به خاطر قطعی اینترنت ... دوم اینکه دیشب بابام رفت دکتر و دوتا آمپول پنی سیلین زد و مامانم هم دیشب واکسن انفولانزاي تجویز دکترش زد با تاخیر 15روزه البته ! بعد از دکتر بابام واسه ما شام گرفت و اومدیم خونه سوم اینکه امشب دومین سالگرد شوهر خاله بزرگمه که دیروز دختر خالم زنگ زد و ما رو دعوت کرد و امشب قراره بريم اونجا ... ...
نویسنده :
اورانوس
6:04
شروعی دوباره ...
امروز با فنجم(به خواهرم میگم )،اومدیم طبقه بالا تا برنامه ریزی کنیم و درس بخونیم ،اگه خدا بخواد بتونیم مامان بابامون راضي و سربلند کنیم ،از خدا میخوام به همه و به ما کمک کنه .
نویسنده :
اورانوس
16:09
بدون عنوان
امشب با خواهرم کتابامون مرتب کردیم و اینکه امروز بابام سرما خورد و حالش زیاد خوب نبود و همینطور خواهرم طفلکی دل درد داشت ....الهی واسشون بمیرم ديگه اینکه امروز با همون حال بدش رفت کلاس البته میگفت اونجا یکم حالش بهتر شده بوده .خدا همه مريضا رو شفا بده خانواده ی منم همینطور . خدا کنه فردا بهتر بشن . ...
نویسنده :
اورانوس
2:15
بدون عنوان
امشب ساعت 9بود از خونه راه افتادیم به سمت شانديز ،مامانم بعدازظهر با خالم هماهنگ کرده بود که اومدم بیان خونه ی اقاجونم ،خلاصه اینکه مامانم کوکوسبزی درست کرد و خالمم کباب آورده بودن ،وقتی رفتیم اقاجونم واقعا خوشحال شد ولی زنش نه ...تعجب کرده بود که یه دفعه هم بچه های اقاجونم رفتن خونشون ،چون ما زیاد نگیریم همش بچه های خود خانومه اونجان.ماشین جديدمونم که حسابی خوب بود و همراهی کرد ... ...
نویسنده :
اورانوس
0:04
فردا...اگه زنده بودم برنامه اینه
امشب به بابام گفتیم ما رو ببره بیرون ،بابامم گفت سرش درد میکنه ،ماهم که مهربوون !گفتیم اشکال ی نداره ...بعد خودش گفت فردا شب میريم شانديز ،اگه قبول کنه با ماشین جديدمون خواهیم رفت... ...
نویسنده :
اورانوس
0:48
دومین روز این هفته هم اینجوری گذشت ...
امروز ظهر برای ماشينمون یه گوسفند کشتیم توی حیاط خونمون،خیلی دلم واسه گوسفند سوخت طفلکی ... امشب خالم قراره بیان خونمون عید دیدنی ،بابام زنگ زد و گفت واسه شام بیان ،الان داریم آماده میشیم ... ...
نویسنده :
اورانوس
17:46
بالاخره ...
داریم میریم
خواهرم داره حاضر میشه که بريم ...خدا کنه ماشین خوش یمنی باشه ... ...
نویسنده :
اورانوس
20:03



