آخر هفتمون
طبق معمول ما نرفتیم ...البته نشد که بريم آخه کلی کار داریم واسه امروز که هنوز هیچ کدوم انجام ندادیم ،به جاش مامان و بابام رفتن. خیلی بامزست روضه به اسم عمو ی منه اما خونه بابابزرگمه و ظرف و نون و گوشت آبگوشت روهم بابای من داده !اما فقط اسمش برای عمومه... همیشه از این جور اتفاقات عجیب و غریب می افته . ...
نویسنده :
اورانوس
20:38
...جمله ای که حرف دل من بود
بدون عنوان
این عکس کت و شلوارم (هدیه مامان و بابا) و این هم میز تولد 22سالگيم عکس ها زحمت خواهر کوچولو که فداش بشم من ...
نویسنده :
اورانوس
1:11
جمعه
فردا شب خونه بابابزرگم دعوتیم ،آخه روضه دارن .معلوم نیست بريم اما من دوست دارم که بشه بريم .
نویسنده :
اورانوس
0:56
منتظرم
بيصبرانه منتظر شنبه ام ... هوای مشهد تکلیفش با خودش معلوم نیست امروز هوا واقعا گرم بود و اصلا پاییز یادآوری نمی کرد ،خدا کنه یکم سرد بشه . چند وقته شاید یک ماه شایدم بیشتر که حرم نرفتم دلم واقعا تنگ شده ،همیشه میگم ما با اینکه نزدیک امام مهربونی ها هستیم اما اونقدر که لازمه و میشده نرفتیم پابوسشون ،شاید اگه دورتر بودیم بیشتر قدرشون می دونستیم . هر شنبه با عبور از خیابون جلوی حرم سلام میدم اما این برای دل گرفته ی من کافی نیست دوست دارم برم ساعتها توی حرم باشم و آرامش فوق العاده ی اونجا رو تجربه کنم و گذر زمان اصلا آزارم نده ....
نویسنده :
اورانوس
2:50
jolly
خداروشکر حالم بهتر شده شاید به خاطر اینه که امروز رفتم بیرون ،شایدم به خاطر اینه که امروز یکم درس خوندم ...
نویسنده :
اورانوس
21:25
سه شنبه و ...
امروز با خواهرم رفتم کلاس ،البته فقط تو ماشین نشستم اما بازم خوب بود یه تنوعی بود... مامانم امروز واسمون مانتو خرید واقعا لازم داشتم ،دستش درد نکنه .
نویسنده :
اورانوس
16:03
و...
بالاخره نتیجه داد،امشب مامانم و بابام واسمون کت و شلوار خریدن که البته برای من کوچیک بود و باید عوض بشه تا بعد عکسش بذارم . از دوستاي گلی که وبلاگم میخونن صمیمانه سپاسگزارم ...
نویسنده :
اورانوس
1:06
preoccupied
انقدر کلافه و نگرانم که حدی نداره ،نمیدونم چرا اینجوری شدم همش دوست دارم یه کاری بکنم که حواسم پرت شه اما نمیشه ...شاید از هوای پاییزه یا شایدم ...ولش کن .بهتره انرژی منفی ندم هم به خودم هم به بقیه که گاهی اوقات به اینجا سر میزنن!خواهرم طبقه بالا درس میتونه اما من همش در حال راهپیمایی تو خونه ام ،دوست دارم فرار کنم از جایی که کتابام هست ،همین چند روز فاصله ای که افتاد باز دورم کرد از اون پیوستگی که داشت بوجود می اومد .خدا کنه این حالتام از بین بره هرچه زودتر وگرنه دیگه دووم نميارم... بهتره برم یکم ساز تمرین کنم شاید بهتر بشم ،البته اونم که داره سخت و سخت تر میشه و من همچنان به خواهرم نيازمندتر تا سوالاتی که واسم پیش میاد حل کنه و اون همچنا...
نویسنده :
اورانوس
19:50





