خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 1 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

🌠سیاره

پایان

بالاخره به پایان رسید تموم استرس ها و سختی ها و دلهره ها ... ساز شناسی دومی که رفتم با کلی سختی و ناراحتی ،ولی همش خاطره خواهد شد ... یاد این روزا رو یه روزی خواهم کرد که خیلی از امروز گذشته و من خیلی بزرگ شدم 
11 اسفند 1394

بارونه بارونه

امروز مشهد بارونی بود و هنوزم هست ،انگار الان تو شماليم ،همه جا نمناکه و بوی بارون دیوونه کنندست ...  بالاخره کاردستی ها به پایان رسید و نصبشون کردیم ،نتیجه زحماتمون بد نشد و دوست داشتنيه... در ادامه مطلب ببینید ...      ...
10 اسفند 1394

کار دست ما

داریم با خواهرم کاردستی درست میکنیم واسه اتاق ،این کار به من انرژی میده و اعصابم آروم میکنه همچنین پر از خاطره های خوبه ..
10 اسفند 1394

بدون عنوان

حال و روز بهاری پیدا کرده روزام،هوا ی بهاری رو میشه همه جا حس کرد،امروز سبزه عید بنا نهادیم به رسم سال های پیشین که مامان گلم درست میکرده ،خونه همچنان بهم ريختست و کاغذ دیواری هنوز ناتمامه هم اتاق ما و هم پذیرایی .... امشب نصاب کاغذ قراره بیاد و نظر بده که چه موقع میتونیم کاغذ نصب کنیم ... کاش بگه فردا یا هرچه زودتر تا خونه مرتب بشه .
9 اسفند 1394

سازشناسی

امروز یه روز معمولی بود بدون فراز و نشیب البته خداروشکر .و اینکه فهمیدم ساز شناسی افتاده همین سه شنبه ساعت 6بعدازظهر که قراره 5بريم و تمرین کنیم یه کوارتت از باخ  ،این خبر بد نبود اما غیرمنتظره بود برام. امیدوارم همه چی خوب پیش بره .... ...
8 اسفند 1394

سرگذشت

امروز ساعت 8و 45 بیدار شدم درحالیکه اصلا حس خوبی نداشتم از دیروز ،ولی چه میشه کرد جز فراموشی گذشته . دیروز بعدازظهر بود که رفتیم بیرون ،اول قرار بود بريم واسه خرید ساعت واسه خونه بابام جلو یه بازار نگه داشت ،ما پیاده شدیم و خودش رفت ماشین پارک کنه ،از شانس بد من گوشی برنداشته بودم یعنی هیچ کدوم به جز بابام برنداشته بودیم ،بازار 2طبقه بود و ما اول رفتیم پایین و ... به هرحال بعد از یه مدت که بابام اومد ساعتی که انتخاب کرده بودیم نشونش دادييم و از اونجابيکه ایشون بشدت اقتصادی فکر میکنن و من و خواهرم کاملا برعکسيم قرار بر دور زدن بيشتر در بازار شد و چون من و خواهرم اصلا حال و حوصله این کار نداشتیم گفتیم بريم . بعد رفتیم حرم سلام دادیم که ی...
8 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد