داستان امشب
امروز و الان قراره بريم مغازه دوست جدید بابام واسه خرید کفش البته اگر مناسب باشه ... پ ن :چه خیالاتی داشتم برای خودم ،نشد بريم یعنی من که پایه ثابت بیرون رفتنم اما این خواهر بلای من همیشه ساز مخالف میزنه ! پ ن : به جای اون رفتیم شیرینی خریدیم ...
نویسنده :
اورانوس
19:21




