بدون عنوان
این قول به خودم دادم که از اول شهریور باید درس خوندن واسه کنکور رو شروع کنم ،این مطلب اینجا ثبت میکنم تا بهش ان شاءالله عمل کنم ،من از تیر که اون آقا اومد و رفت حال روحی خوبی نداشتم و امیدوارم به این قولم بتونم عمل کنم و این طلسم درس نخوندم بشکنم...
نویسنده :
اورانوس
5:17
بدون عنوان
هورا ،فردا کارگرامون نمیان و بالاخره میتونیم بريم بیرون ،البته تا الان که ساعت پنج و نیم صبحه هنوز من و خواهرم بیداریم ،فک کنم تا ظهر خواب باشیم (^__^) ولی هرچی هست امید داریم که فردا کسی نمیاد . انقدر از تعطیلات خسته ام که حد نداره ،دوست دارم زودتر تموم شه.
نویسنده :
اورانوس
5:13
بدون عنوان
سقف اتاقمون رنگش تموم شد و امروز قراره پذیرایی رنگ بشه ،دیروز بابام یه سری از رنگاي ام دی اف آورد واسه کابینت که من و خواهرم انتخاب کردیم ،اما واسه اتاق خیلی سخته تو این همه رنگ ،گفتیم بعد از زدن کابینت ها اگه از کارشون راضی بودیم واسه اتاق هم بهشون سفارش بدیم ...
نویسنده :
اورانوس
6:12
بدون عنوان
یه سری وسایل بالای پشت بوم بود که اونا رو پرتاب کردیم به سمت ملخ ولی هیچ عکس العملی نداشت،من به خواهرم گفتم من پرده رو باز نگه میدارم و تو دياپدز کن و رد شو که کارم عملی کردیم و رفتیم تو!!!وقتی اومدیم پایین دیدیم دقیقا چهل دقیقه به همین روش گذشت وقتی تو آینه خودمون دیدیم رنگمون مثل روح سرگردان شده بودo_O ولی امروز یه هیجانی داشت که به يادمون می مونه و واقعا خنده دار بود ....
نویسنده :
اورانوس
23:25
بدون عنوان
اتفاق جالب و هیجان انگیزی که امروز صبح افتاد این بود که آ دیشب نخوابیدیم و تا صبح با خواهرم بیدار بودیم ،صبح ساعتاي 7بود که من میخواستم برم بالا پشت بوم دستشویی،خواهرمم مسواکش زد و گفت منم باید بیام آخه خیلی آب خوردم ،خلاصه ما رفتیم بالا و من بعد از اینکه از دستشویی اومدم بیرون ،دیدم یه ملخ خیلی بزرگ روی دیوار پشت سر خواهرم و دقیقا کنار در نشسته به خواهرم گفتم ملخ!تونم که از ملخ ميترسه و باهم فرار کردیم به سمت آخر پشت بوم ،بعد من گفتم اینجوری که نمیشه باید بالاخره بريم پایین اینجا خفه میشیم از گرما ،بهر از گذشت چند دقیقه دیدیم یه زنبور بزرگ هم اضافه شد به مشکلاتمون و ما ترسمون دوبرابر شد ّ.....
نویسنده :
اورانوس
23:21
بدون عنوان
بالاخره اومدم تا وبلاگ بروز کنم ،با خودم گفتم ولش کن دیگه چیزی ننویس ،ولی دلم نیومد اینجا یه جای خاصه و با نوشتن یکم راحت میشم . تو هفته ای که گذشت همش ما تو خونه بودیم و اصلا یه لحظه هم دلمون از خونه بیرون نداشتیم ،این بنایی هم دردسری شده واسه ما .امروز بالاخره گچ خونه تموم شد و فردا قراره نقاش بیاد و سقف رنگ کنه ،دیگه تحمل من و خواهرم تموم شده دوست داریم زودتر بريم طبقه پایین .
نویسنده :
اورانوس
23:14



