شنبه 24بهمن
این هفته رو با بيدارشدن ساعت 8اغاز کردم ،امیدوارم تا آخرش همینجوری پیش بره پ ن :امروز جلسه هفتم کلاسمه...
نویسنده :
اورانوس
9:20
تموم شدن این جمعه
امشب هم رفتیم خونه بابابزرگم طفلکی دلم خیلی براش سوخت ...دایی بدجنسم انقدر کرسی رو زیاد کرده بود که پاهای بابابزرگم سوخته بود تازه الان خیلی خوب شده اما اثرش هنوز مونده ...
نویسنده :
اورانوس
23:45
اتفاق وحشتناک
امشب به اصرار من و با مهربونی فراوون مامانم و خواهرم توی این هوای سرد استخوان سوز رفتیم بیرون ...یکم خرید کردیم و پیاده روی ،وقتی اومدیم خونه بابا مم اومده بود ... بابام گفت امشب بريم آب برداریم که فردا شلوغه ،مامانم رفت باقی مونده آب یکی از ظرفها رو پای درخت تو باغچه خالی کنه که ...یه دفعه دیدم مامانم افتاده روی زمین و تکیه داده به درخت خیلی ترسیدم و داشتم ميلرزيدم از درون ،دستامم از لرزش کنترل نمی شد ،گفتم چرا اینجوری شدی که گفت نفهمیدم یه دفعه شد هرکار کردم نتونستم خودم کنترل کنم ... خیلی حالم بد شد ولی از یه طرف خدا رو شکر میکردم از ته دل اما از یه طرف ديگم می گفتم چرا حتی یه لحظه شادی به ما نیومده ... ا
نویسنده :
اورانوس
0:39
خوش اومدین دوستای من ...
خیلی خوشحالم که اینجا دوستايي پیدا کردم که میتونم ازشون کمک بگیرم... ممنونم ازت نفیسه عزیز، مامان حلما دلسوز،خواهری گل ،عاطفه جون مرسی که هستین و خوشحالم که اینجا میاین و باهم در ارتباطيم به امید روزاي خوب برای همتون و برای اورانوس این سیاره ...
نویسنده :
اورانوس
5:06
من کیم
خودم میخوام...
امروزم گذشت با تمام يکنواختيش ،همش فکر میکنم چه اتفاقی باید در درونم بیفته که به خودم بیام ،خیلی زود از همه چی خسته شدم خیلی زود از هدفم... دست که نه بهتره بگم در اعماق ذهنم یه چیزی هست اما از فکر بهش فرار میکنم خنده داره نمیدونم چرا انقدر عوض شدم کاش این عوض شدن یه جا به نفعم بشه ،همش ازش میخوام حمايتم کنه خودش من هل بده به سمت هدف من من نیستم این من نیست ... ...
نویسنده :
اورانوس
0:00
سیاره دلتنگی ها...
امشب و الان دارم حاضر میشم ،برای رفتن به محل ارامشم جای امنی که روحم توش به پرواز در میاد و یه سیاره ای که تمام دلتنگی هام شنونده داره ...
نویسنده :
اورانوس
2:04
خواب طولانی2
امروز از خستگی دیروزم 12ساعت خوابیدم !واقعا جای تعجب داره...
نویسنده :
اورانوس
15:54




