اتفاق وحشتناک
امشب به اصرار من و با مهربونی فراوون مامانم و خواهرم توی این هوای سرد استخوان سوز رفتیم بیرون ...یکم خرید کردیم و پیاده روی ،وقتی اومدیم خونه بابا مم اومده بود ...
بابام گفت امشب بريم آب برداریم که فردا شلوغه ،مامانم رفت باقی مونده آب یکی از ظرفها رو پای درخت تو باغچه خالی کنه که ...یه دفعه دیدم مامانم افتاده روی زمین و تکیه داده به درخت خیلی ترسیدم و داشتم ميلرزيدم از درون ،دستامم از لرزش کنترل نمی شد ،گفتم چرا اینجوری شدی که گفت نفهمیدم یه دفعه شد هرکار کردم نتونستم خودم کنترل کنم ...
خیلی حالم بد شد ولی از یه طرف خدا رو شکر میکردم از ته دل اما از یه طرف ديگم می گفتم چرا حتی یه لحظه شادی به ما نیومده ...
ا
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اتفاق وحشتناک 

