خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 1 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

🌠سیاره

شبی خوب...

امشب رفتیم طرقبه ،چند تا وسیله تزئینی خریدیم واسه اتاقمون و آشپزخونه ... بستنی هم خوردیم ،خوب بود بعد چند وقت چسبید ! اگه شد عکسشون میذارم .
9 دی 1394

بدون عنوان

امشب عموی کوچيکم اومد خونمون ،ماهم بعد سالی میخواستیم بريم بیرون ،گفتیم میخوایم بريم جلوی حرم سلام بدیم او نام پررو گفتن ماهم میایم رفتیم و بعدش رفتیم خونه بابابزرگم او نام که طبق روال همیشه خواب بودن و اون به کنار بابابزرگم از خواب بیدار شد و من و خواهرم نديد!!!فقط پسر عموم دید و باهاش صحبت میکرد هنوزم این افکار قدیمی توی ذهنشه ،انگار نه انگار که بعد یه ماه رفتیم خونشون  !
8 دی 1394

شد...

امشب مقاومتم در مقابل عضویت تو شبکه های اجتماعی شکستم ،فقط برای خالی نبودن عریضه ....  
7 دی 1394

بدون عنوان

امروز 11ساعت خواب بودم !!!اونقدر که خودمم تعجب کردم ...نمیدونم کم خونی دارم یا شایدم سرديم کرده ...
7 دی 1394

بدون هیچ عنوانی!

امروز که نرفتم کلاس ،یکی از بچه ها گفت چرا نیومدی ،واقعا برام جالب بود که نبودم حس شده ! امشب رفتیم آب آوردیم اما خونه اقاجونم نرفتیم آخه دیروقت بود ......  
6 دی 1394

نرفتنم

امروز قید کلاسم زدم ،هفته ای که گذشت نتونستم تمرین کنم ،همش فکرم مشغول مامان عزیزم بود و نگرانش بودم ،دلم به هیچ کاری رضایت نميداد،اگه طبق زمان اعلام شده باشه ترم جدید از هفته دیگه شروع میشه ...
5 دی 1394

۵ دی ۹۴

این هفته هم شروع شد با بیدار شدن من بعد از سه ساعت خواب ،فقط سه ساعت به خاطر استرسي که برای مامانم داشتم و دارم ... گل من خوابه و گاهی توی خواب می خنده چیزی که این روزا کمتر میشه تو چهرش دید ،افسوس که بهترین روزاي عمرمون داره اينجوري ميگذره ،شادی رو کمتر میشه حس کرد ...دیشب به خواهرم میگم بیا یه کاری کنیم شاید بشه تغییرش داد ،خودمم دیگه خسته شدم .چه راهی رو باید امتحان کرد !
5 دی 1394

وااااای خسته ام از همه چی .

امروز که مثلا جمعه بود بازهم تو خونه زندانی بودیم البته من و خواهرم  ،اقوام که بهتره بگم غریبه هایی اومدن خونمون برای دیدن مامانم ،بی ادبيه ولی واقعا بابای ....به همه اون ....خبر داده که بیان خونه ما ،کسایی که سال به سال از آدم خبر نمیگیرن وقت مریضی عاشقت میشن از اقوام اینجوری بیزارم ،من و خواهرم آرزو میکنیم که بريم یه شهری که هیچ کس ما رو نشناسه ....ما هم طبقه بالا موندیم و تظاهر کردیم که خوابیم ،عمه ی ...که همیشه واسه شامی چیزی تلف میشن ،ما فکر کنم یه ۸سالي هست خونشون هیچی نخوردیم و خردسال یه بار اونم موقع عید میريم خونشون !
4 دی 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد