خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 1 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

این روزا احساس میکنم توی خلا قرار گرفتم یه حس موندن تو دو راهی یا سردرگمی اومده سراغم ،به ايندم امیدوار نیستم کارام اونطور که انتظارش داشتم پیش نرفته ،فقط خدا باید کمک کنه . مامانم فردا باید بره آزمایش بده درواقع باید تکرار بشه جوابش یه هفته بعد میدن خیلی ناراحتم و استرس دارم ،هردوتامون خیلی نگرانیم ....
4 دی 1394

خداجونم

امروز مامانم رفت سونوگرافی ،فردا هم قراره جواب اندوسکوپي مامانم بدن ،بعدش باید بره دکتر ...خدایا خودت کمک کن . دیشب مامانم دل درد شدیدی داشت جوری که من و خواهرم از خواب بیدار شدیم بعد از این همه دکتر رفتن هنوز دلیل اصلی دل دردش مشخص نشده ....حدود بیست ساله که این دل درد داره .
3 دی 1394

بدون عنوان

مامانم امروز فقط اندوسکوپي انجام داد و فکر کنم فردا بره واسه سونوگرافی،جواب اندوسکوپي رو فردا میدن ،خیلی نگرانم و فکرم مشغوله خدایا همه چیز درست کن . +امشب یه اتفاق بد افتاد بابام رفت پشت بوم آنتن تلویزیون درست کنه که نردبون سر خورد و افتاد ،از صدایی که اومد خیلی ترسیدم بدنم یخ زد همون نزدیک يه میز شیشه ای بود که شکست ولی خدا رو شکر بابام فقط پاش و دستش خراش برداشت ،خدای عزیزم ممنونم که محافظش بودی ،بازم کمکم کن ...
1 دی 1394

بدون عنوان

از دیشب تا الان بیدارم و منتظرم تا مامانم بیاد خونه ،ساعت 7و نیم از خونه رفتن با بابام و من از استرس پلکام رو هم نذاشتم اما خواهرم خیلی خسته بود و دووم نیاورد و خوابش برد . خدایا کمکم کن ...
1 دی 1394

یلدای ......

فردا صبح مامانم باید بره واسه اندوسکوپي و سونوگرافی که دکتر دیشب براش نوشت ،خیلی نگرانم دل تو دلم نیست خدا کنه ایشالله همه چیز خوب باشه ،خدایا کمکم کن ...حال هیچی رو ندارم سرم درد میکنه و خیلی استرس دارم هرچی به مامانم میگم منم بیام اجازه نمیده ،من و خواهرم خوابمون نمیبره از استرس و ناراحتی ،همه پی خوشی خودشونن انگار تو این شهر بزرگ هیچکس نداریم و غريبيم... امشب که شب يلدا بود مثلا ،بابام خیلی اصرار کرد بريم خونه به اصطلاح اقاجون ،من و خواهرم گفتیم نميايم ،اما بازم نشنیده می گرفت هی سوال میکرد نميرين،منم گفتم ما خونه اونا رو دوست نداریم الان کسایی اونجا جمعند که همیشه ما رو به چشم دشمن خودشون دیدن ،ما از بودن توی اون جمع عذاب می کشیم ،بابا...
1 دی 1394

بدون عنوان

حرفی ندارم حتی توی این لحظه هایی که باید شاد بود ...از خدا میخوام این روزا و این سه ماه آخر دیرتر بگذره ،خيييلي دیر ...  
30 آذر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد