یلدای ......
فردا صبح مامانم باید بره واسه اندوسکوپي و سونوگرافی که دکتر دیشب براش نوشت ،خیلی نگرانم دل تو دلم نیست خدا کنه ایشالله همه چیز خوب باشه ،خدایا کمکم کن ...حال هیچی رو ندارم سرم درد میکنه و خیلی استرس دارم هرچی به مامانم میگم منم بیام اجازه نمیده ،من و خواهرم خوابمون نمیبره از استرس و ناراحتی ،همه پی خوشی خودشونن انگار تو این شهر بزرگ هیچکس نداریم و غريبيم...
امشب که شب يلدا بود مثلا ،بابام خیلی اصرار کرد بريم خونه به اصطلاح اقاجون ،من و خواهرم گفتیم نميايم ،اما بازم نشنیده می گرفت هی سوال میکرد نميرين،منم گفتم ما خونه اونا رو دوست نداریم الان کسایی اونجا جمعند که همیشه ما رو به چشم دشمن خودشون دیدن ،ما از بودن توی اون جمع عذاب می کشیم ،بابام حتی فکر نکرد مامانم تازه از دکتر اومده و خستست بعلاوه باید ناشتا باشه و توی اون جمع اون ادماي پست که دارن از خوردن خفه میشن هی ازش سوال میکنن شما چرا چیزی نمی خوری و مامانم هی باید توضیح بده ،نمیدونم چرا بابام انقدر بیفکری میکنه یا شایدم واقعا ...
من و خواهرم گفتیم نميايم و رفتیم طبقه بالا بعد بابام زنگ زد بیاین نميريم اونجا میريم جلوی حرم امام رضا سلام میدیم و برمی گردیم ،منم که منتظر یه همچین لحظه ای بودم که برم و با تنها کسی که توی این شهر دارم درد دل کنم از خدا خواستم، زود حاضر شدم؛ بدون هیچ درنگی و رفتیم ،جلوی حرم هیچکس نبود خيابونا خلوت و سوت و کور،چراغوني شده بود ...هوا خیلی سرد بود نمی شد برم پایین ولی دلم تا خود ضریح پرواز کرد رفت پیش گنبد طلا ی امام عزیز از ش خواست که به من و خواهرم رحم کنه ما هیچ کس نداریم ،مامانم زودتر حالش خوب بشه ......... خود بخود اشکام ریخت نمیتونم یه لحظه حال بد مامانم ببینم .


یلدای ...... 



