امروز بعدازظهر رفتیم شانديز،هم دیدن اقاجونم و هم برداشتن آب و هم عوض شدن حال و هوامون . اول رفتیم سر خاک عزيزجونم،بعد با داييم یه زمین رو واسه یکی از دوستاي بابام ببینیم ،فقط واسه چند دقیقه معطلی داشت ،بعد برداشتن آب و از آخر رفتیم خونه ی اقاجونم الهی بگردم حسابی خواستنی شده بود و توی اون نیم ساعتی که اونجا بودیم کلی خاطره تعریف کرد و منم یواشکی کلی عکس ازش گرفتم ،خواهرم توی کیفش عناب و شکلات و آلوچه و کیک داشت که برای اقاجونم ریخت توی بشقاب و وقتی داشت میخورد ما کلی کیف کردیم یا وقتی خواهرم یه سیب برداشت و داد به من واسش پوست کنم اقا جونم داشت به سیب نگاه میکرد و وقتی پوست کندنش تموم شد گفت باشه خودتون بخورين من و خواهرم با تعجب به هم خیر...