بابابزرگ یا همون اقاجون گلم
امروز بعدازظهر رفتیم شانديز،هم دیدن اقاجونم و هم برداشتن آب و هم عوض شدن حال و هوامون .
اول رفتیم سر خاک عزيزجونم،بعد با داييم یه زمین رو واسه یکی از دوستاي بابام ببینیم ،فقط واسه چند دقیقه معطلی داشت ،بعد برداشتن آب و از آخر رفتیم خونه ی اقاجونم الهی بگردم حسابی خواستنی شده بود و توی اون نیم ساعتی که اونجا بودیم کلی خاطره تعریف کرد و منم یواشکی کلی عکس ازش گرفتم ،خواهرم توی کیفش عناب و شکلات و آلوچه و کیک داشت که برای اقاجونم ریخت توی بشقاب و وقتی داشت میخورد ما کلی کیف کردیم یا وقتی خواهرم یه سیب برداشت و داد به من واسش پوست کنم اقا جونم داشت به سیب نگاه میکرد و وقتی پوست کندنش تموم شد گفت باشه خودتون بخورين من و خواهرم با تعجب به هم خیره شدیم و ومتعجب بودیم از اینکه راسته که آدما با بالا رفتن سنشون مثل بچه ها میشن...همون لحظه من توی ذهنم و در همون لحظه خواهرم روی زبونش خاطره سالهای خوب کودکی گذر کرد زمانی که اقاجونم برای زیارت حرم امام عزیز میومد مشهد و بعد با یه پلاستیک پر از کیک نان رضوی میومد خونمون و الان ما بودیم که براش کیک میبردیم ،چقدر همه چیز آهسته و بیصدا گذشت و چقدر حیف که اونقدر که باید استفاده نکردیم ....
اینجا درست همین جا یه عکس از اقا جون مهربونم میذارم



بابابزرگ یا همون اقاجون گلم 



