خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 2 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

🌠سیاره

تدارکات قبل عروسی !

از اونجایی که بعد از ماه محرم عروسی دختر خالمه ،امروز مامان و بابام رفتن یه چند تا بازار که لباسا رو ببینن چجوریه .من و خواهرم نشد بريم چون خواهرم دل درد داشت و زیاد حالش خوب نبود و نمی تونست راه بره . آخ جووون فردا کلاس دارم و خیلی خوشحال میشم که اتفاق خاصی نيفته ،هفته قبل خیلی غير منتظره اون اتفاق بد واسم افتاد.  
15 آبان 1394

بدون عنوان

جلسه پیش معلمم واسم 3تا کتاب جدید آورد که خیلی خوشحال شدم ،یکی از اون کتابا دونوازي با پیانو که قراره با یک نفر از بچه های تو فرهنگسرا تمرین کنیم ،یکی هم کتاب قطعه های فلوت و آخریش کتاب سوزوکی که خیلی دوست دارم زودتر بهم درسش بده . پ ن :مامانم امروز واسمون دوتا لباس تونيک گرم واسه تو خونه خرید که واقعا زیباست دستش درد نکنه،بعلاوه کتابامم واسم سیمی کرد که راحت باشم .
14 آبان 1394

شب تولدم

شب خوبی رو سپری کردم با کلی خاطره ،ترجيح دادم تولد امسالم فقط با حضور اعضای خانواده باشه ،همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ،چون ارزوهام زیاد بود قبل از فوت کردن شمع تو دلم مرورشون کردم ،با فوت کردن شمع یه احساس خاص توی دلم بوجود اومد ،الان که فکر میکنم نمیدونم شاید یه حس بین شادی و غم ... بعد گرفتن کادوها از مهربوناي توی زندگیم و روبوسی و تبریک ،بعد بریدن کیک تولد و نوش جان کردنش ....تموم شد. همه این اتفاقات توی قلبم ثبت میشه برای همیشه................................................
14 آبان 1394

حرفای تو دلم...

امشب بابام و مامانم واسم کیک تولد خریدن با شمعی که حکایت از یک سال بزرگتر شدن من داره یا شایدم با تجربه تر ،توسالي که گذشت کلی اتفاقاي مختلف تجربه کردم چیزایی که اصلا بهش فکر نمی کردم برام اتفاق افتاد و کلی ديدگاهم و ترسم از اتفاقاتی که شاید در آینده برام بیفته کمتر شد ،درواقع فهمیدم که زندگی اونقدرام سخت نیست اگه بهش بهتر نگاه کنی و از اتفاقاتی که قراره برات بیفته درس بگیری... کلی حرفا توی دلمه که دوست دارم بزنم اما باشه برای فردا شایدم یه روز دیگه ... الان من یه نوزادم که تقریبا 6ساعته متولد شده و شده تموم زندگی و دلخوشی پدر و مادرش ،کاش بتونم طوری زندگی کنم که مامان و بابام بهم افتخار کنن .  
12 آبان 1394

کادو

امشب بابام دستبندم اورد و کلی خوشحال شدم مامانم که واقعا سنگ تموم گذاشت و یه شلوار مخمل مشکی که واقعا قشنگه و یه کیف واسم خریده بود از هر 2 فرشته زندگیم سپاسگزارم و دستشون میبوسم . ...
12 آبان 1394

تغییر

راستی ديروز قالب وبلاگم عوض کردم ،رنگ بنفش رنگی که واقعا دوسش دارم ...
11 آبان 1394

روزشماری ،فقط 2روز دیگه تا...

فک کنم روز پنجشنبه بود که مامان و بابام واسه خرید دستبند برای ما رفتند مغازه دوست بابام که یه دستبند با انتخاب مامانم آوردند تا ما ببینیم و اگه خوب بود یکی دیگه هم واسمون بیاره ،دیشب که بابام اومد یکی دیگه هم آورد ،درواقع این کادوی تولدم محسوب میشه اما چون ممکنه تا خرداد از این مدل دیگه پیدا نشه ،واسه خواهرم هم خریداری شده . امروز هم مامان مهربونم با وجود اینکه هوا خیلی سرد شده و من هم راضی نبودم که مامانم توی این هوای سرد از خونه بیرون بره ،رفت بازار تا واسم کادوی تولدم که از قبل انتخاب کرده بودم بخره ،بعد از کامل شدن خریدها سعی میکنم عکسش بذارم توی سیاره....
11 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد