خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 1 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

دیروز بعدازظهر بعد از خوردن هندوانه گلوم درد گرفت و حالم بد شد ،فهمیدم که سرما خوردم(´・_・`) امروز اصلا حالم خوب نیست،اتفاقا خواهرمم سرما خورده ،فهمیدم دلیلش همون استرساي زیادی بود که داشتیم و هیچ فایده ای هم نداشت ،خدا کنه زودتر خوب شیم ّ...  
10 شهريور 1394

بدون عنوان

خدایا الان که دارن اذون میگن،ازت خواهش میکنم آرامش رو به خونه ما برگردوندن ازت خواهش میکنم منو ببخش به خاطر همه ی ناشکری هایی که کردم به خاطر همه بدی هایی که به دو تا فرشته زندگیم کردم به خاطر همه حرفایی که نباید میزدم ولی زدم به خاطر خیلی چیزا ....:’( 
9 شهريور 1394

بدون عنوان

خسته شددددددددددددددددم خدايااااااااااااااااااااااا،بسه دیگه ،دیگه تحمل ندارم ،دارم ميميرم......... هیچ فایده ای نداره (〒︿〒) 
8 شهريور 1394

بدون عنوان

خیلی برام جالب بود ،امروز درست مثل آرزویی که اینجا کردم دیر گذشت طوری که واقعا تعجب کردم ...استادم آنروز خیلی ازم تعریف کرد از دوئت نوازی ای که روز دوشنبه باهم داشتیم و از قطعه ای که امروز زدم به نام سمفونی دنیای نو ،تا حالا هیچ کس انقدر ازم تعریف نکرده بود! طبق گفته استادم قراره اواخر همین ماه یه اجرا تو شانديز داشته باشيم ،اگر بشه که واقعا خوبه،حداقلش شاید مامانم و خواهرم بتونن این دفعه بيان .ان شالله این دفعه حال خواهر گلم خوب باشه .... خلاصه این ترم هم با همه خوبی ها و بدی هاش با همه خاطره هاش توی ذهن من تموم شد ،ارزو میکنم بتونم از این بهتر عمل کنم و واقعا استفاده کامل رو ببرم.
8 شهريور 1394

بدون عنوان

دیشب ساعت 9بود که بعد از نماز رفتیم شانديز،آخ که چقدر خوشحال شدم !رفتیم واسه بابابزرگم خربزه و انگور خریدیم و رفتیم ...باز هم طبق معمول بچه های زن بابابزرگم اونجا بودن ما حدود نیم ساعت نشستیم و بابام گفت بريم ،چون اونا میخواستن شام بخورم ،بعدش رفتیم آب برداشتیم از یه چشمه توی روستایی در نزدیکی شانديز(ما همیشه از اون آب واسه خوردن استفاده میکنیم ).بعد از یه مدتی من خوابم گرفت آخه شیشه رو داده بودم پایین و انقدر باد بهم خورد که خوابم گرفت ،خوابیدم و جلوی مغازه مرغ سوخاری بود که بیدار شدم .شام خوردیم و من زود خوابم برد......
7 شهريور 1394

بدون عنوان

این اتفاق نیفتاد و ما شانديز نرفتیم ،به جاش توی خونه موندیم و بابام از بیرون قیمه گرفت...😖چرا، چرا نشد؟! من و خواهرمم رفتیم دستبندامون از تو جعبه در آوردیم و توی کمد چیدیم تا شاید ببینیم و موقع بیرون رفتن دستمون کنیم ...تازه بعضی از اونا رو که اصلا يادمون رفته بود که وجود داره! اینم عکس دستبندامون البته بازم اونجور که باید مرتب نشد.
6 شهريور 1394

بدون عنوان

فردا طبق گفته بابام قراره گوش شیاطین کر !ناهار بريم شانديز .آخ که چقدر دلم تنگه واسه شانديز ،واسه خونه بابابزرگم...خدا کنه این اتفاق بیفت🙏
6 شهريور 1394

بدون عنوان

امروز موهام با حنا +آبلیمو رنگ کردم ،بعد از سه ساعت شستم .خیلی خوشرنگ شده یه رنگ قهوه ای متمایل به قرمز .اینم یه کار آسون واسه ایجاد تنوعه ... . . . امروز قالب وبلاگ عوض کردم تنوع دوم هم اینه .  
6 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد