بدون عنوان
دیشب ساعت 9بود که بعد از نماز رفتیم شانديز،آخ که چقدر خوشحال شدم !رفتیم واسه بابابزرگم خربزه و انگور خریدیم و رفتیم ...باز هم طبق معمول بچه های زن بابابزرگم اونجا بودن ما حدود نیم ساعت نشستیم و بابام گفت بريم ،چون اونا میخواستن شام بخورم ،بعدش رفتیم آب برداشتیم از یه چشمه توی روستایی در نزدیکی شانديز(ما همیشه از اون آب واسه خوردن استفاده میکنیم ).بعد از یه مدتی من خوابم گرفت آخه شیشه رو داده بودم پایین و انقدر باد بهم خورد که خوابم گرفت ،خوابیدم و جلوی مغازه مرغ سوخاری بود که بیدار شدم .شام خوردیم و من زود خوابم برد......
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان 
