پخش نذری
امروز بعداز ظهر بعد از دم کردن برنج و آماده شدن غذا مون ،با کمک هم غذاها رو بسته بندی کردیم و بابام نصفش برداشت و رفت تا بخش کنه و بفرست قرارشد ببریم شانديز .بعد از اومدن بابام رفتیم به سمت شانديز و اول رفتیم غذای خالم دادیم که خودش نبود و دخترش اومد گرفت .بعد از اونجا رفتیم خونه بابابزرگم که سایش الهی حفظ بشه روی سرمون که خييييلي مهربونه و دوست داشتنی ،یه تعداديش دادیم به اونا بعد چون میخواستیم بريم آب هم برداریم خداحافظی کردیم که بريم بابابزرگم گفت شما (یعنی من و خواهرم )پیش ما باشین ما تنهاییم تا فردا بريم عزاداری ،طفلکی خودش که اصلا توانایی بیرون اومدن از خونه رو نداره ولی انقدر مهربونه که اینطوری اصرار بر وايسادن ما داشت ،که مامانم گفت حتما یه شب ميمونيم پيشتون...بعدهم که داشتیم ميومديم داییم اومد ،باز خوبه تنها نموندن ...بعد هم رفتیم آب برداشتیم ،چون یه تعداد دیگه از غذاها مونده بود بابام گفگفت اینا رو بدیم به عموم که زنگ زد و او نام گفتن الان می رسیم خونه و وقتی جلوی در خونشون رسیدیم او نام اومدن و غذاها رو دادیم به اونا ...


پخش نذری 

