خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
اورانوساورانوس33 سالگیت مبارک
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

1394/8/10 13:04
نویسنده : اورانوس
190 بازدید
اشتراک گذاری

يکم دیر اومدم اما اتفاقاتی افتاد که باید بنویسم تايادم بمونه ،همون طور که گفتم شب جمعه رفتیم طرقبه بعد از برگشتن خواهرم گفت باید درس بخونیم تا جبران کنیم ،منم قبول کردم  (آخه من یکم که نه خیلی تو درس خوندن تنبلی میکنم )خلاصه داشتیم درس ميخونديم که دیدم خواهرم خوابش برده ،منم که مهربووون !رفتم واسش پتو بیارم که سرما نخورده ،از اونجایی که پتوی خواهرم یه مارک بزرگ در منهی الیه نزدیک به گوشه سمت چپش داره پتو رو برگردوندن تا یه وقت اون مارک به صورتش نخورده برگردوندن پتو همانا و ... از اونجایی که خواهرم در نزدیکی های میزی بود که روش همون مجسمه فرشته قرار داده شده بود پتو در حین برگردوندن خورد به مجسمه و افتاد و یکی از دسته اش شکست...

صدای شکستن اونقدر شدید بود که خواهرم از خواب پرید و وقتی این صحنه رو دید دوباره دراز کشید و سرش کرد زیر پتوش و هیچی نگفت .

من که اصلا نمی تونستم خودم ببخشم از ساعت 6تا 8صبح گریه میکردم و طوری بود که نفسم داشت بند میومد و چشمام کلی پف کرد هم روی پلکم و هم زیرش ،هرچی بهم ميگفتن اشکالی نداره این اتفاق چیزی نبوده و ارزشش نداشته انگار نه انگار ...

تازه بعد از ظهر هم کلاس داشتم و اصلا برام مهم نبود که قراره با چه شکلی وارد کلاس بشم و شاید بقیه از پف چشمام تعجب کنن و از اینجور فکرا...

ساعت 9بود که چشمام نمی تونستم باز نگه دارم و مجبور شدم بخوابم ،این هم بگم که شب اصلا نخوابیده بودم ،خوابم درد وقتی بیدار شدم یه ذره فقط یه ذره بهتر شده بودم و لی چشمام نه !از طرفی دوست داشتم برم کلاس اما چشمام که تو آینه می دیدم منصرف میشدم،خلاصه با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم ،وقتی نوبتم شد معلمم پرسید هنوز سرماخوسرماخوردگيت خوب نشده ؟منم گفتم نه تقریبا آخرشه،بعد گفت اول فکر کردم خواب بودی !

خلاصه دیروز گذشت ولی هرگز فراموشش نمیکنم. 

 

پسندها (3)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

محجوب بانو
11 آبان 94 0:12
سلام عزیزم خودت رو ناراحت نکن مهربونم فدای سرتقضا و بلا بوده خدا رو شکر اتفاقی واسه خودت نیفتاده
اورانوس
پاسخ
مرسی دوست گلم ،آره شما راست میگی اما توی اون لحظه اصلا به این چیزا فکر نکردم
madareayande
11 آبان 94 12:00
آخی الهی طفلک ... خیلی خودتو ناراحت کردی ولی درکت می کنم گاهی انگار آدم منتظر یه تلنگره تا بغضش بترکه
اورانوس
پاسخ
دقیقا انگار حرف دلم زديیه جورایی دست خودم نبود.
مامان باران
11 آبان 94 15:10
سلام عزیزم خودرو ناراحت نکن خدا خواهرمهربونتم برات حفظ کنه عزیز
اورانوس
پاسخ
مرسی عزیزم ،حتما دیگه سعی میکنم تا این حد پیش نرم، همچنين
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد