بدون عنوان
يکم دیر اومدم اما اتفاقاتی افتاد که باید بنویسم تايادم بمونه ،همون طور که گفتم شب جمعه رفتیم طرقبه بعد از برگشتن خواهرم گفت باید درس بخونیم تا جبران کنیم ،منم قبول کردم (آخه من یکم که نه خیلی تو درس خوندن تنبلی میکنم )خلاصه داشتیم درس ميخونديم که دیدم خواهرم خوابش برده ،منم که مهربووون !رفتم واسش پتو بیارم که سرما نخورده ،از اونجایی که پتوی خواهرم یه مارک بزرگ در منهی الیه نزدیک به گوشه سمت چپش داره پتو رو برگردوندن تا یه وقت اون مارک به صورتش نخورده برگردوندن پتو همانا و ... از اونجایی که خواهرم در نزدیکی های میزی بود که روش همون مجسمه فرشته قرار داده شده بود پتو در حین برگردوندن خورد به مجسمه و افتاد و یکی از دسته اش شکست...
صدای شکستن اونقدر شدید بود که خواهرم از خواب پرید و وقتی این صحنه رو دید دوباره دراز کشید و سرش کرد زیر پتوش و هیچی نگفت .
من که اصلا نمی تونستم خودم ببخشم از ساعت 6تا 8صبح گریه میکردم و طوری بود که نفسم داشت بند میومد و چشمام کلی پف کرد هم روی پلکم و هم زیرش ،هرچی بهم ميگفتن اشکالی نداره این اتفاق چیزی نبوده و ارزشش نداشته انگار نه انگار ...
تازه بعد از ظهر هم کلاس داشتم و اصلا برام مهم نبود که قراره با چه شکلی وارد کلاس بشم و شاید بقیه از پف چشمام تعجب کنن و از اینجور فکرا...
ساعت 9بود که چشمام نمی تونستم باز نگه دارم و مجبور شدم بخوابم ،این هم بگم که شب اصلا نخوابیده بودم ،خوابم درد وقتی بیدار شدم یه ذره فقط یه ذره بهتر شده بودم و لی چشمام نه !از طرفی دوست داشتم برم کلاس اما چشمام که تو آینه می دیدم منصرف میشدم،خلاصه با کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم ،وقتی نوبتم شد معلمم پرسید هنوز سرماخوسرماخوردگيت خوب نشده ؟منم گفتم نه تقریبا آخرشه،بعد گفت اول فکر کردم خواب بودی !
خلاصه دیروز گذشت ولی هرگز فراموشش نمیکنم.


بدون عنوان 
