نمیدونم چی بگم واقعا ...!
دیشب هم نرفتیم خونه عمو حمید ،به بابام زنگ زده بود ...بابام هم کار داشت دیشب واقعا ،اونم گفته بود من ميرم دنبال بچه ها شما بعد از تموم شدن کارت بیا بابام بهونه آورده بود که بچه ها کلاس دارن و الان خونه نیستن ...اینا اطلاعاتی بود که بابام تو تماسش به خواهرم گفت،اون لحظه من حمام بودم و خواهرم این اطلاعات از پشت در مو به مو و بدون هیچ کم و کاستی تحویلم میداد !خلاصه اونم راضی نشده بود و دو بار به خونه و يبار هم به گوشی من زنگ زد که منم خیلی عجیب بود که گوشیم شارژ نداشت و خاموش شده بود...نمیدونم واقعا اینم عمو که من دارم بین من و خواهرم فرق ميذاره و انگار خواهر عزیزتر از جونم دشمنشه ،زنش که وقتی ما دوتا رو می بینه انگار با عزرائیل طرفه ...اینا همش به خاطر مخالفتايي بود که بابام با ازدواجشون کرد ،بابام میخواست داداشش از این بهتر فکر میکرد و سرنوشت بهتری میداشت اونم ...اونم جلوی همه به بابای من فحش داد و حرمت نگه نداشت ،الان هم بابام اون روزا رو زیر پا گذاشته ولی زن عموم هنوزم کینه اون روزا تو دلش شعله می کشه و میخواد انتقام اون روزا رو از ما دوتا بگیره ...
پ ن :خیلی جالبه که زن عموم قدش با خواهرم که جای بچشه مقایسه میکنه، خوشم میاد که فنج کوچولوی منم خوب بداهه نوازیه! کلی اتفاقايي افتاده که بهمون ثابت کرده که هنوز دلش پره ...ولی من و خواهرم هیچ وقت نخواستیم و نمی خوایم کینه ها توی دلمون سنگینی کنه و احساسات خوب ازمون بگیره


نمیدونم چی بگم واقعا ...! 
