دیشبم
ديشب،شب خاصی بود توی همه عمرم شاید اغراق باشه ؛میتونم بگم از سه سالگی دیگه این اتاق برام نیفتاده بود ...
وقتی بابام یکم خوابید ،قرار شد ما حاضر شیم من و خواهرم بالا بودیم و من بخاطر دردی که تو چشمام احساس میکردم دراز کشیدم ،خواهرم رفت پایین و گفت بابا گفته بیا حاضر شیم ،من خيييلي خسته بودم و فکر نمی کردم بابا انقد زود خوابش بگیره ،دروغ چرا ولی با یکم بی میلی رفتم حاضر شم ؛البته بی میلی واسه ساعتش نه واسه جايي که قراربود برم .
آماده شدیم بلافاصله سوار ماشین که شدیم بارون شروع شد ،همه چیز عالی پیش میرفت ؛خیلی بابت بارون خوشحال شدم ...
رفتیم تو پارکینگ از ماشین که پیاده شدیم بارون بند اومده بود اما هوا مثل بهار شده بود ،رفتیم داخل حرم توی صحن ،کفشداری شماره 2،ساعت 1و 5دقيقه بود که جلوی کفشداری خواهران بودیم بابام گفت من ساعساعت 2و نیم همین جا منتظرم ...
بعد از دادن کفشت رفتیم به سمت ضریح نورانی ...توی راه از دیدن خلوتی حرم تعجب کرده بودم ،با خودم می گفتم لابد اینجا کسی نیست همه جای ضريحن ،در صورتیکه اون مکان مقدس دیشب واقعا خلوت بود ،مامانم گفت بچه ها امشب میشه زيارت کنیم و بريم جلو ،ما هم گفتیم میريم انشاالله که بشه ...
رفتیم و دستمون خورد به ضریح امام عزیز ...
من و خواهرم شاد بودیم از این اتفاق ...
ادامه دارد ...


دیشبم 


