خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 32 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

🌠سیاره

سیزده بدری متفاوت

سیزده بدر امسال پر بود از بارون و هوای خوب این بارون هنوزم مهمون شهر بهشت . ما امروز نرفتیم بیرون و تا الان تو خونه ایم ،احتمالا بعد از نهار بريم تا شانديز ....
13 فروردين 1395

روز طبیعت

برای فردا که روز طبیعت نام گرفته ،برنامه خاصی نداشتیم تا اینکه تقریبا دو روز پیش شوهر خالم دعوامون کرد باغشون ،امروز هم خودشون رفتن ،بابام گفت ما نمی تونیم پیش بینی کنیم واسه فردا ،ولی اگر شد که میريم .... تا چی پیش بیاد.
12 فروردين 1395

روز فرشته های زمینی

امروز که روز خوب خداست به مادرا هدیه میدیم !!!یاد اشعار عمو دورنگ بخیر البته با ابتکار من هم همراه بود . امروز ظهر بابای عزیزم واسه مامان گلم  ،گل خرید .من و خواهرم دیروز یه پارچه مانتویی با کلی اصرار و تایید مامانم واسش خریدیم و امروز رفتیم واسه دوختش خونه دختر خالم ... ایشالله که خوب بشه و بپسنده... روز همه مادران سرزمینم مبارک و ایشالله هیچ وقت مریض نشن ....
11 فروردين 1395

بدون عنوان

اندر احوالات این روزها اینکه دیشب رفتیم خونه پسر خالم که به محض بيرون اومدنمون از خونه عموی کوچيکم اومده بودن خونه ما .... دیشب ساعت 10رسيديم اونجا و لی ما رو واسه شام نگه داشتن و تا 12و نیم اونجا بودیم ...    
11 فروردين 1395

روزمرگی

دیروزی که گذشت رفتیم خونه پسر خالم که یه پنج سالی میشه باهاشون رفت و آمد نداریم ،امسال تصمیم بر این شد که ما پیشقدم بشیم تا اگه چیزی هم بوده برطرف بشه ؛ اما امروز ،امروز بعدازظهر برامون مهمون اومد عمه بابام و دختر خالم اومدن و امروز هم به پایان رسید....
7 فروردين 1395

امروزم

امروز رو تو خونه بودیم و بابام رفت سر کارش ،من و خواهرم مشغول درست کردن قاب موبايلم شدیم تا اذون شب شد و نمازخونديم ... بعد حدود یه ربع ساز تمرین کردیم البته خیلی کم بود امیدوارم بشه بیشتر تمرین کنیم .
5 فروردين 1395

ماجرای امروز

امروز بعدازظهر عمم و مادربزرگم و یکی از عموهام و عموی بابام اومدن خونه ما همزمان و يدفعه هم رفتن و خونه خالی شد . بعد ما حاضر شدیم بريم خونه پسر خالم که زنگ زدیم نبودن ،خونه اون پسرخاله ديگم هم زنگ زدیم نبودن ،بالاخره تصمیم گرفتیم بريم خونه خالم که اونام مهمونی رفته بودن ... بالاخره تصمیم گرفتیم بريم واسه خونه تابلو وان یکاد و ساعت بخریم ،رفتیم خریدیم و اومدیم خونه ....
5 فروردين 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد