خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
اورانوساورانوس33 سالگیت مبارک
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

امروز باز بابام گفت که اومدن تا در مورد زمان اومدنشون بپرسن که قبل افطار بیان یا بعد افطار که بابام هم گفته بعد افطار . خواهرم امروز میگه فکر کردی که چی باید بگی و سؤالاتت رو آماده کردی ،منم بهش گفتم من نمیخوام زیاد جدی بگیرم ،ولی الان که دارم فکر میکنم میبینم واقعا باید یک کم در موردش فکر کنم تا استرس نگیرم،حتی هنوز فک نکردم چي بپوشم .... خیلی سخته اصلا آماده نیستم.
21 تير 1394

بدون عنوان

امروز ساعت 10بود که بابام زنگ زد و گفت قرار شده که سه شنبه بیان ،منم یکم خیالم راحت شد تا سه شنبه وقت هست... ساعت 5 ميرم کلاس ،خدا کنه زیاد سخت نگیره استادم.دفعه پیش که بعد اذون کلاس تعطیل کرد... خواهرم خوابیده ،فک کنم تا وقتی من از کلاس بیام خواب باشه.
20 تير 1394

بدون عنوان

دیشب واسه افطاری رفتیم شانديز ،البته دیر راه افتادیم و اذون تو راه گفتن ،بد نبود و یکم حال و هوام عوض شد .بعد از افطار رفتیم خونه بابا بزرگم . امروز که از خواب بیدار شدم  باز یاد اون موضوع افتادم و ...  
20 تير 1394

بدون عنوان

دیروز بعد از افطار بود که بابام گفت بابای پسره از صبح تا الان ۲بار اومده پیش بابام که ازش واسه زمان اومدنشون به خونمون سوال کنه و بابام گفته که باید با مامانم و من صحبت کنه ،من توی دلم گفتم چقدر پسره هل تشریف داره که نتونستم تا هفته دیگه صبر کنن .من به مامانم گفتم بهتره که اول هفته نباشه بندازيم پنج شنبه ولی مامانم گفت اگر زودتر بیان خیال تو هم راحت تره و استرست از بین می ره . فعلا دلم رو به فردا خوش کردم که قراره برم کلاس و یکم از این حال و هوای مبهم در بیام .خدایا خودت کمکم کن😶
19 تير 1394

بدون عنوان

هر روز که میگذره،به خاطر اون موضوع استرسم بیشتر میشه اصلا دوست ندارم هفته دیگه بیاد.... همیشه با خودم میگم چقدر زمان داره زود واسه من میگذره،کاش هنوز کوچیک بودم اصلا تحمل این وضع برام سخته و نمیتونم باهاش کنار بیام ... وقتی با خواهرم صحبت میکنم بهش میگم تو باید قدر این موقعيتت رو بدونی و خوب ازش استفاده کنی ،اونم به من میگه من اگه موقعیت تو رو داشتم اصلا به بابا اجازه نمی دادم که واسم تصمیم بگیره....
18 تير 1394

بدون عنوان

بعد از دیشب حالم بهتر شده و یکم آروم تر شدم و یه احساس آرامش تو وجودم احساس ميکنم ،واقعا از خدا ممنونم  در واقع به این باور رسیدم که هر چی صلاح من باشه قراره اتفاق بيافته و از هیچ چیزی ترس و واهمه ندارم و امیدم به خدای مهربونه .... 
17 تير 1394

بدون عنوان

امسال دوست دارم تو کنکور قبول شم و واقعا هدف زندگیم مشخص بشه ،تصمیم داشتم از بعد ماه رمضون شروع کنم به خوندن درسا ،اما....... روز 12تير یکی از دوستاي بابام اومده بود که از من سوال کنه و اینکه چند سالمه و ...تا واسه پسرش بیان خواستگاری ،بابام اون اولش میگه هرچی دخترم بگه ولی در حقیقت کار خودش انجام میده ،من گفتم فعلا اصلا به این موضوع فکر نمیکنم و اصلا دوست ندارم که بیان خونمون اما بازم بابام قبول نکرد و گفت که به درس خوندنم لطمه ای وارد نمیشه و از این حرفا که با همین حرفاش مامانم هم قبو ل کرد ،تقریبا دو روز بعدش بود که مأمن پسره زنگ زد خونمون تا در مورد تاریخش صحبت کنه. مأمن منم که اینجور وقتا هل میشه گفت بعد ماه رمضون اما اون گفت بعد از ش...
16 تير 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد