خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
اورانوساورانوس33 سالگیت مبارک
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

همچنان کارگران در حال کارند و ما اومدیم طبقه بالا ،هنوز زیاد عادت نکردیم هواهم که حسابی گرم شده .خدا کنه اتاق ما بزرگتر بشه و همینطور آشپزخونه .شنبه که رفتیم طبقه پایین دیدیم ،انگار خونه یک نفر دیگه بود واقعا تغییر کرده بود! راستی نتیجه کنکور خواهر گلم اومد و قراره فردا واسش انتخاب رشته کنم ،فقط بهش میگم هرچی خدا بخواد همون میشه و نباید استرس داشته باشی گل من... روز یکشنبه بود که مامانم با دختر خالم رفت واسمون دو تا پارچه چادر مشکی خرید ،خدا کنه فردا دختر خالم بیاد اندازه هامون بگیره و زودتر چادرامون بدوزه ،دلم واسه چادر ساده تنگ شده تقریبا یه پنج سالی هست که داریم چادر عربی،دانشجویی و جده ميپوشيم،واقعا چادر ساده یه قشنگی دیگه ای داره. ...
7 مرداد 1394

بدون عنوان

فردا کلاس دارم و واقعا خوشحالم بالاخره بعد از موضوع اون خواستگاری ميرم کلاس،هفته پیش که عید بود و تعطیل بود .😎😁☺😇😌😙😗👻
3 مرداد 1394

بدون عنوان

تا امشب داشتیم وسايلمون می اوردیم طبقه بالا ،قراره فردا کارگرا بیان واسه خراب کردن خونه و....چ قد سخته سرو صداوخاک  بازم جای خوشحاليه یه کم تنوع لازم بود واسمون بعد ار 17سال که از ساخت خونه میگذره هیچ تغییری توش نداده بوديم.
3 مرداد 1394

بدون عنوان

قراره فردا یه معمار بیاد خونمون نگاه کنه ،بابام قراره آشپزخونه رو بزرگتر کنه و کابينتها رو عوض کنیم .تا ببینیم که ایشون چی میگن آیا امکان داره یا نه... اگه که بشه باید دست بکار بشیم و وسایل پایین رو ببریم طبقه بالا ،چقدم که سخته 😂😅😨😖😵😭😠😓😢😪😣😳😕😧😦😾🙈😿🙀🙊
29 تير 1394

بدون عنوان

اصلا حالم خوب نیست هر دفعه که یه نفر میاد،بعدش نمیتونم با خودم کنار بیام تا چند وقت تو خودم ميرم و حتما باید برم بیرون تا حالم بهتر بشه ... امشب ساعت 10رفتيم بیرون ،با اینکه بابام خسته بود ولی مامانم گفت من دوست دارم برم بیرون و بابام قبول کرد و رفتیم ،من و خواهرم تصمیم گرفته بودیم واسه شام مرغ سوخاری بخریم،بعدشم بابام گفت بريم نزدیک حرم تا سلام بدیم .وقتی از جلوی حرم رد میشدیم خیلی حالم بهتر شد ،دعا کردم حالم زود خوب بشه...
29 تير 1394

بدون عنوان

همون شبی که من باهاش صحبت میکردم گفت که یک ترم مرخصی گرفته واسه ازدواج،که به نظر من کار عجیبی بود ،واسم سوال پیش اومد که چرا ،اما ازش نپرسیدم بعلاوه به نظرم خیلی عجله داشت .... من از اول هم قصدم این بود که درسم ادامه بدم و حتی برم سر کار اما این خانواده یه جورایی راضی نبودن  روز جمعه بابام که باهاش صحبت کرده بود بهش گفته بود که باید درسش تموم کنه و منم باید درسم بخونم بعدش راجع به مراسم و این موضوعات بحث کنیم و همینطور دلیل یه ترم مرخصيشم گفته بود که از نظر روحی داشته افسردگی می گرفته . در نهایت از بابام سه چهار روز مهلت خواسته که فکر کنه....
28 تير 1394

بدون عنوان

بعد از اون همه استرس بالاخره الان راحت شدم،تصمیمم قطعی شد و از همن روز بعداز گفتگو میدونستم که جوابم منفيه و این موضوع رو به مامانم هم گفتم و مامانم میگفت این یه فکر بچه گانس و مهم ویژگی های ديگست،اما من ته دلم راضی نکيشد جتی وقتی به بابامم گفتم قبول نکرد و گفت من بهشون میگم باید با پسرتون صحبت کنم ،که این کارم کرد جمعه بود که رفت باهاش صحبت کرد....
28 تير 1394

بدون عنوان

من از اول شکل واسم مهم بود و به خواهرمم همیشه ميگفتم اما نمیدونم چرا امشب برام ملاک نبود زياد! بابام از قبل گفته بود که این آقا از من ۴سال بزرگتره ولی امشب معلوم شد ۱سال بوده! در کل بعد از صحبت کردن با هم دیگه ،نظر خاصی ندارم و دقیقا نمیتونم چیزی بگم ... از شما دوستان که این مرحله رو طی کردین میخوام بپرسم حالا باید چکار کنم؟
24 تير 1394

بدون عنوان

امشب بالاخره اومد و با کلی استرس تموم شد،البته استرسم همون اولش بود بعد خوب شد. تقریبا ساعتاي ۹.۵شب بود بعد از افطار که اومدن خونمون ،بابام در رو باز کرد و مهمونا رو به طبقه بالا راهنمایی کرد ما هم که پایین بودیم بعدش که مهمونا نشستن بابام اومد پایین و چای رو برد (من از قبل گفته بودم چای نميبرم) خلاصه بعد از حدود ۵دقيقه من و مامانم و خواهرم رفتیم طبقه بالا ،و نشستیم کنار مهمونا ،بعد مامان پسره شروع کرد به سوال پرسیدن از من که چند سالمه و رشتم چیه و... بعد مامانش گفت که بريم صحبت کنیم ،که ما رفتیم طبقه پایین و منم که اصلا آماده نبودم و سوال خاصی تو ذهنم نبود گفتم اون اول شروع کنه و...
24 تير 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد