خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 2 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

🌠سیاره

دلسردی و امیدواری

خواهرم دو دل بود تو موندم واسه ساز شناسی ،منم گفتم تو نبايدجلوي پيشرفتت بگیری خودت با دستاي خودت ...بعدا حسرتش میخوری . تا امروز که کلاس داشت و استادشون گفته بود که شما دو نفر از بقیه افراد گروه بهترین و اینکه این یه اجراست فقط مخصوص ویولن و بقیه سازها نیست و خیلی تخصصی تره و باید روی استايلتون کار کنین .
27 بهمن 1394

امروز و دیشبم

امروز یه تفاوت داشت و اونم این بود که زودتر بیدار شدم و حالم بهتره ،بعلاوه اخلاقم خیلی تفاوت داره با دیروز ... دیشب رفتیم خونه بابابزرگم ،براشون میوه و کلی چیز دیگه بردیم ؛اونجام به زور بیدار مونده بودن تا ما بريم آخه بابام قبلش زنگ زده بود  ادامه دارد 
26 بهمن 1394

رفع ابهام ...

خیلی واسم جالبه که خوانندگان وبلاگم دوست دارن شرایط من تجربه کنن و از تکرار زندگی استقبال میکنن . من در سنيم که اصلا با این وضعیت کنار نمیام ،من خیلی مبهم از وضعيتم و اون چیزی که الان هستم اینجا می نویسم در واقع واقعیت این یه سالی که من دارم سپری میکنم چیز دیگری ست ،مطمئنم اگر واقعیت رو بنویسم به من حق خواهید داد...من ناشکر نیستم .
25 بهمن 1394

یاداوری مهم

تاریخ ساز شناسی دوشنبه 17اسفند ماه  قطعه هايي که اجرا خواهیم کرد :Danny boy.  Badineri من  خواهر کوچولوم :Green sleeves به امید موفقیت    ...
25 بهمن 1394

هیچی نگم سنگین تره !

امروز هم مثل همه یکشنبه ها بود خیلی معمولی و تکراری ،دوستی که گفتی خاطراتت مثل منه تو هم تا این اندازه تکرار رو تجربه کردي؟
25 بهمن 1394

شنبه 24بهمن

این هفته رو با بيدارشدن ساعت 8اغاز کردم ،امیدوارم تا آخرش همینجوری پیش بره  پ ن :امروز جلسه هفتم کلاسمه...
24 بهمن 1394

تموم شدن این جمعه

امشب هم رفتیم خونه بابابزرگم طفلکی دلم خیلی براش سوخت ...دایی بدجنسم انقدر کرسی رو زیاد کرده بود که پاهای بابابزرگم سوخته بود تازه الان خیلی خوب شده اما اثرش هنوز مونده ...
23 بهمن 1394

اتفاق وحشتناک

امشب به اصرار من و با مهربونی فراوون مامانم و خواهرم توی این هوای سرد استخوان سوز رفتیم بیرون ...یکم خرید کردیم و پیاده روی ،وقتی اومدیم خونه بابا مم اومده بود ... بابام گفت امشب بريم آب برداریم که فردا شلوغه ،مامانم رفت باقی مونده آب یکی از ظرفها رو پای درخت تو باغچه خالی کنه که ...یه دفعه دیدم مامانم افتاده روی زمین و تکیه داده به درخت خیلی ترسیدم و داشتم ميلرزيدم از درون ،دستامم از لرزش کنترل نمی شد ،گفتم چرا اینجوری شدی که گفت نفهمیدم یه دفعه شد هرکار کردم نتونستم خودم کنترل کنم ... خیلی حالم بد شد ولی از یه طرف خدا رو شکر میکردم از ته دل اما از یه طرف ديگم می گفتم چرا حتی یه لحظه شادی به ما نیومده ... ا
23 بهمن 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد