خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 2 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

🌠سیاره

خوش اومدین دوستای من ...

خیلی خوشحالم که اینجا دوستايي پیدا کردم که میتونم ازشون کمک بگیرم... ممنونم ازت نفیسه عزیز، مامان حلما  دلسوز،خواهری گل ،عاطفه جون  مرسی که هستین و خوشحالم که اینجا میاین و باهم در ارتباطيم به امید روزاي خوب برای همتون و برای اورانوس این سیاره ...
22 بهمن 1394

خودم میخوام...

امروزم گذشت با تمام يکنواختيش ،همش فکر میکنم چه اتفاقی باید در درونم بیفته که به خودم بیام ،خیلی زود از همه چی خسته شدم خیلی زود از هدفم... دست که نه بهتره بگم در اعماق ذهنم یه چیزی هست اما از فکر بهش فرار میکنم خنده داره نمیدونم چرا انقدر عوض شدم کاش این عوض شدن یه جا به نفعم بشه ،همش ازش میخوام حمايتم کنه خودش من هل بده به سمت هدف من من نیستم این من نیست ... ...
20 بهمن 1394

سیاره دلتنگی ها...

امشب و الان دارم حاضر میشم ،برای رفتن به محل ارامشم جای امنی که روحم توش به پرواز در میاد و یه سیاره ای که تمام دلتنگی هام شنونده داره ...  
19 بهمن 1394

تمرین

امروز خواهرم با همکلاسيش قرار گذاشته بدن واسه تمرین ساز شناسی که از 6تا7تمرين کنن ،خیلی خوب بود با مامان و خواهرم به اتفاق بابام رفتیم جهاد بابام ما رو گذاشت و قرار شد بیاد دنبالمون ... در کل روز بدی نبود اما هر سه تامون خیلی خسته شدیم نميريم بیرون وقتی هم میريم خستگی بعدش معرکست .  
18 بهمن 1394

درد دل های یه دختر 22سال و ...

امروز و این هفته رو خوب شروع نکردم ،از اونجا میگم که نمازم قضا شد ،با ناراحتی بیدار شدم ...بابام روی مساله ای خیلی حساس شده و اونم درس ن خوندن ماست بالاخره هر بچه ای یه زمانی نمیتونه درس بخونه شاید به خاطر شرایط به خاطر خیلی چیزا ... جوری شده که هر وقت زنگ میزنه خونه از مامانم سوال میکنه ما داریم درس ميخونيم ،جمعه ها که ... خیلی روی این مساله حساس شده یه روز خوش نداریم اصلا روی شادی رو ندیدم توی این سن که باید با انرژی بود و سرحال ،دارم افسردگی میگیرم هیچی خوشحالم نمی کنه حتی یه بیرون رفتن معمولی ،از امام رضا خواستم کمکمون کنه اما ایشون هم دیگه من دوست نداره انگار لیاقتش نداریم ...
17 بهمن 1394

دلسوزی بی اثر

امروز هم مثل جمعه های دیگه با ناراحتی مامان و بابام و ما سپری شد ،آخه کی قراره بهم نگاه کنی کی قراره جوابم بدی کی قراره مشکلم حل بشه ؟؟؟تا کی باید صبر کنم  بابام فشارش رفت روی 18و مامانم دل درد شد ولی بازم انگار نه انگار چرا انقدر بی تفاوت شدیم چرا روی ما اثر نداره حرفشون چرا  اونا حرف بدی نميزنن اما به نظر من دخالت میاد اذیت یا هرچیز دیگه ای دوست دارم خودم تصمیم بگیرم ....
17 بهمن 1394

نظرسنجی

دوستان گلم که اینجا اومدین با خاطراتم همراه شدين با روزهای زندگیم با غم ها و شاديهام ... ازتون میخوام هر کدوم از شما که به اینجا سر زدين از خاطراتی که اینجا نوشتم و برداشتی که از اونها داشتين بگین به نظرتون من چه شخصیتی دارم ،این روزا دوست دارم خودم بیشتر بشناسم ؛ازتون میخوام توی این راه کمکم کنید... ...
16 بهمن 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد