خونه بابابزرگ
امروز ظهر بابام تعزیه دعوت بود که بعدش قرار بود برن سر خاک ،چون توی مسیر شانديز بود مامانم گفت ما هم میایم که تنها نباشی و بعدش بريم خونه بابا بزرگم و سر خاک مادربزرگم که ما بهش میگیم (عزیز جون )،خلاصش کنم ،ما رفتیم شانديز خونه اقاجونم ،نشسته بودیم روی ايوون خونشون که سه تا بچه گربه خييييلي ناز اومدن تو حیاط ،اقاجونم بهمون فندق داد و کلی اصرار کرد واسه موندن ما،اما ما گفتیم قراره بريم خونه رو جمع کنيم واسه روضه...
همینطور روی ايوون که نشسته بودم یه عکس از درخت فندق اقاجونم گرفتم ...🌳

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خونه بابابزرگ
