خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 1 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

امروز از ساعت 8صبح نصاب های کاغذ دیواری اومدن واسه نصب کاغذ دیواری هامون ،گفتن تا شب تموم میشه، خدا کنه ...دیشب رفتیم یکم رو سراميکا رو تمیز کردیم واسه امروز،بابام داشت گچ های رو سراميکا و کاشی ها رو با کاردک ميتراشيد ،رفته بود کاشی های توی حموم تمیز کنه که يدفعه یه گچ روی کاشی زیر شیر آب می بینه می ره آمیزش میکنه ولی يدفه سرش که مياره بالا میخوره به شیر آب اونم محکم ...کلی خون اومد از سرش طفلکی. دلم واسش سوخت ،خوب یکی نیست بگه باباجون چرا انقدر حواس پرتی ،دکتر بهش گفته خوبه موهات مانع شده و این که خون اومده وگرنه به مغزت میزد ،خدا را شکر ....
15 شهريور 1394

بدون عنوان

امروز ساعت 11:45بود که از خواب بیدار شدم ،گوشيمو نگاه کردم از جهاد زنگ زده بودن ،زنگ زدم ببینم موضوع چی بوده که گفتن این شنبه کلاس جبرانی گذاشتن ،یعنی داشتم از خوشحالی بال درمياوردم .....چقدر خوب شد ...
15 شهريور 1394

بدون عنوان

امروز حالم خیلی گرفته شد ،آخه قرار بود مثلا امروز با هم بريم بیرون ،اما...بازم نشد چون سنگ کار اومد خونمون و هنوزم نرفته.... میخواستم اینجا یکم دردو دل کنم اما گفتم بهتره حرفای خوب بزنم اگه همش بخوام حرفای غمگین بزنم غم هام بیشتر میشه ،داشتم اهنگاي غمگین گوش میدادم گفتم ولش کن بذار یکم حال و عوام عوض کنم.،الانم دارم آهنگ سر جیمز گوش میدم ،یادش بخیر تقریبا پارسال بود این آهنگ زدم ... ...
14 شهريور 1394

بدون عنوان

خواهرم اون موقع داشت سازش تمرین میکرد و الانم همينطور  ،منم از فرصت استفاده کردم کتابم بردم گفتم این قطعه هایی که من قبلا زدم برام بزن ،اونم مهربوووون،گفت باشه .منم وایسادم نگاهش میکردم ،داشتم با خودم فکر میکردم واقعا اگر من ساز ویولن انتخاب میکردم الان پشیمون بودم ،آخه اصلا درکش نمیکنم باید واقعا عااااشقش باشی ....  
13 شهريور 1394

بدون عنوان

بابام دیروز یه خبر خوب داد و اون این بود که قراره هر وقت بناييمون تموم شد روضه رو بگیریم ،اینجوری خونه کاملا تمیز میشه و با آرامش میتونیم روضه رو بگیریم... ...
13 شهريور 1394

بدون عنوان

امروز بعدازظهر بود که بابام زنگ زد و گفت که بابابزرگم گم شده بوده و قرار بوده که با عموم برم پیداش کنن ،اما خودش یکدفعه رفته خونشون ...این بابابزززززرگ من یه خونه توی یک روستا در نزدیکی مشهد داره که تقریبا خرابست و هر سال قبل از پاییز می ره و سقفش کاه گل میکنه ،امروزم طبق رسم هر سال رفته واسه همین کار یعنی از طرفاي ظهر رفته و ساعت نهًُ هم برگشته خونه که چون دیر کرده بوده بچه های لوسش یعنی بابای من و عموم دلواپسش شدن ... فردا صبح قراره همه ی عموهام +بابام برن که به ایشان کمک کنن در امر مرمت این خونه ....
13 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد