بدون عنوان
امشب عموی کوچيکم اومد خونمون ،ماهم بعد سالی میخواستیم بريم بیرون ،گفتیم میخوایم بريم جلوی حرم سلام بدیم او نام پررو گفتن ماهم میایم رفتیم و بعدش رفتیم خونه بابابزرگم او نام که طبق روال همیشه خواب بودن و اون به کنار بابابزرگم از خواب بیدار شد و من و خواهرم نديد!!!فقط پسر عموم دید و باهاش صحبت میکرد هنوزم این افکار قدیمی توی ذهنشه ،انگار نه انگار که بعد یه ماه رفتیم خونشون !
نویسنده :
اورانوس
1:45


