خواهر گلم خواهر گلم ، تا این لحظه: 29 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
اورانوساورانوس، تا این لحظه: 33 سال و 2 روز سن داره
سیاره منسیاره من، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
🍄‍🟫🍄‍🟫، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

🌠سیاره

بدون عنوان

امشب بعد دو هفته رفتیم شانديز البته خونه بابابزرگم .کرسی گذاشته بودن خونشون حسابی گرم بود و صمیمی . بابابزرگم از سفرهایی که رفته بود تعريف میکرد از مسجدالاقصی،از رفتن پيادشون به سوریه و کربلا از گذشته ها و هی سرش به نشانه افسوس تکون میداد و هی میگفت من اینجوری نبودم .بابام گفت بريم مشهد اقاجونم گفت خیلی دوست دارم اما نمیتونم ...اقاجونم خیلی ضعیف شده و با کوچکترین باد سرما میخوره حتی تابستونم سردشه و اينکه خودش میگه خونه خودمون راحت ترم... عکس جدید اقاجونم دور کرسی   همیشه عکس دوست داره  ...
28 آذر 1394

کاش نبودی ...

جمعه ها برام یه روز غم انگیزه نه به خاطر اینکه جمعست ...نمیدونم چه حسی توی آخرین روز هفته هست که دوست دارم نباشه تو هیچ تقویمی. +فردا شروع دوباره کلاسم ،تمرينم متوسط بوده و جسته گریخته ،خدا کنه از پسش بربيام.حوصله انتقاد ندارم حتی یه کوچولو !  
27 آذر 1394

برای گلم 🌹

فدای تو عزیزم که با دیدنت با خنده هات با حرف زدنت به خودم ميبالم ،به خودم ميبالم از اینکه خواهر تو ام از اینکه چه روزایی رو با تو سپری کردم چه خاطراتی با تو فرشته کوچولو داشتم ... دوست داشتم الان تو بزرگ نبودی و یه نوزاد فسقلی بودی که همش ازت مراقبت میکردم و باهات غرق شادی میشدم ،هرچند که همین الانشم بوی اون زمان ها رو با خودت داری ...خواهرم دوستت دارم اونقدر که نمیشه بیان کرد توی هیچ مقیاسی به هیچ زبونی با هیچ احساسی ،فقط بدون به امید تو زنده ام و با وجود تو زندگی رو دوست دارم ،حضورت اميد من به آیندست پ ن :عزیزترینم خواهرم شعرهای قشنگش ،با پیشنهاد من موندگار میکنه توی وبلاگی با آدرس....
27 آذر 1394

نمیدونم چی بگم واقعا ...!

دیشب هم نرفتیم خونه عمو حمید ،به بابام زنگ زده بود ...بابام هم کار داشت دیشب واقعا ،اونم گفته بود من ميرم دنبال بچه ها شما بعد از تموم شدن کارت بیا بابام بهونه آورده بود که بچه ها کلاس دارن و الان خونه نیستن ...اینا اطلاعاتی بود که بابام تو تماسش به خواهرم گفت،اون لحظه من حمام بودم و خواهرم این اطلاعات از پشت در مو به مو و بدون هیچ کم و کاستی تحویلم میداد !خلاصه اونم راضی نشده بود و دو بار به خونه و يبار هم به گوشی من زنگ زد که منم خیلی عجیب بود که گوشیم شارژ نداشت و خاموش شده بود...نمیدونم واقعا اینم عمو که من دارم بین من و خواهرم فرق ميذاره و انگار خواهر عزیزتر از جونم دشمنشه ،زنش که وقتی ما دوتا رو می بینه انگار با عزرائیل طرفه ...اینا هم...
27 آذر 1394

واژه های باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
27 آذر 1394

۱

تا الان که ما برفی ندیدیم !ولی هوا حسابی سرد شده و مه همه جا رو گرفته ،باز جای شکرش باقیه که هوا سرده و میشه زمستون نیومده رو احساس کرد ... اينجام که حسابی خلوت شده ،خیلی از دوستايي که اینجا بودن نيستن و کمتر میان ،منم حوصله اینجا رو ندارم .شاید دیگه نیام آخه خسته شدم حتی از اینجا که واقعا دوستش داشتم .
26 آذر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 🌠سیاره می باشد