امشب
امشب بعد از رفتن پسر خالم رفتیم شانديز ساعت 10بود که راه افتادیم و چون دیر بود نرفتیم خونه بابا بزرگم. بعد رفتیم جلوی حرم و سلام دادیم ،دسته هایی اونجا بودن و تقریبا شلوغ بود ...خیلی خاص بود حال و هوای اونجا . بعد ساعت 12بود که رسیدیم خونه ،بدیش این بود که امروز هیچی درس نخوندم ...
نویسنده :
اورانوس
3:02




